سرگذشت غم انگيز يك رمان هزار خانه خواب و اختناق ـ عتيق رحيمي
نويسنده: مهدي رستم پور
روزنامه هشت صبح كابل در شماره 17 دلو 1388 درباره عتيق رحيمي به درستي مي نويسد: «متاسفانه در سايت ها و وبلاگ ها، عتيق رحيمي آنگونه كه بايد، معرفي نشده است.» طبيعي است كه وقتي آثار او به خوبي منتشر و توزيع نشده اند، ردپايش در سايت ها و وبلاگ ها هم كمرنگ باشد. بماند كه اگر نام او را جست وجو كنيد، با توهين ها و فحاشي هايي نيز مواجه خواهيد شد كه بعضي وبلاگ نويسان افغان نثار هنرمند اول كشورشان كرده اند. روشنفكران افغان اما همواره رحيمي را ستوده اند و جايگاهش را مي شناسند. مردي كه غير از اين رمان و رمان سنگ صبور، دو رمان ديگر هم دارد. خاك و خاكستر و بازگشت تصوري. سميع الله حسيب نبي زاده در روزنامه هشت صبح، درباره «خاك و خاكستر» مي نويسد: «در خاك و خاكستر ما قبل از جنگ و بعد از جنگ را مي بينيم اما خود جنگ را هرگز نمي توانيم ببينيم، اين اثر، سال 2000 در فرانسه ترجمه و منتشر شد كه به تعقيب آن به 20 زبان دنيا ترجمه شد.» رمان خاك و خاكستر، سال 1382 برنده جايزه ادبي يلدا در بخش نويسندگان غير ايراني شد. رمان سنگ صبور، جايزه گنكور 2008 را در فرانسه برد. هزارخانه خواب و اختناق برنده پنجمين جشنواره قند پارسي و جايزه ادبي نوروز شده است. جايزه10سال رمان نويســــي افغانستان كه داورانش بلقيس سليماني از ايران به اتفاق حميرا قادري و محمدحسين محمدي از افغانستان بودند. بهت زدگي از زبان ورزي عتيق رحيمي در نخستين رماني كه به زبان فرانسه نوشت، مهم ترين جايزه ادبي اين كشور - گنكور- را براي او در پي داشت. اما عجيب تر آن است كه چنين حيرتي را زبان مادري او براي همزبانانش نيز در پي داشته باشد! افزودن به ظرفيت هاي زبان فارسي در ادبيات داستاني، كار سترگي است از عتيق رحيمي در هزارخانه خواب و اختناق. نثر زنده، خوشخوان و شعرگونه او نسب به ادبيات كهن فارسي مي برد. رمان نيز با اپيلوگي از مقالات شمس آغاز مي شود. پيشاني نوشتي سيال در بند بند رمان او: «تا چنان نشده يي كه خواب تو عين بيداري است مخسب.» جالب آنكه رمانِ فرانسه اش «سنگ صبور» هم از شعر مشهور آنتونن آرتو سرچشمه مي گيرد و جاري مي شود. شعري كه ترجمه تحت اللفظي اش اين است: از جان واسطه جان با جان از منشا جان تا جان رماني كه عنوانش زمخت است و طرح جلد چشم نوازي هم ندارد اما دور از ذهن نيست كه به سهولت در رمان هاي شاخص فارسي قرن اخير قرار بگيرد. هزارخانه خواب و اختناق، بوف كوري براي رمان معاصر افغانستان است. تشابه چشمگيري بين اين دو رمان نيست. گرچه جايي در صفحه 85 به زن اثيري اشاره مي كند كه پناه بردن به او برآيند اختناق است. جالب آنكه چاپ اول اين رمان هم چيزي مشابه زايش بوف كور در بمبئي، در پاريس (انتشارات خاوران) و فقط در 1000 نسخه بوده است. اگر اين كتاب به دستتان رسيده باشد، بي گمان از همان چاپ نخست 11 سال قبل بوده. رماني كه به زبان هاي متعدد برگردانده شده اما در خاستگاه زباني خودش مهجور و ناخوانده مانده. خوانندگان ايراني و سيل تحسين كنندگان خالد حسيني كه بادبادك باز را از طريق ترجمه خواندند، هنوز به زبان خودشان موفق به خواندن هزارخانه خواب و اختناق نشده اند. تغزلي بودن جملات در اين رمان، گرچه در داستان كوتاه فارسي همپالكي هايي مثل «روز اسبريزي» بيژن نجدي دارد اما در رمان فارسي كم نظير است. بلاغت فراگير در رمان در عين سادگي و بي آرايه بودن كلمه ها، استفاده از پايه ها و صناعت شعري و وفاداري به داستان گويي، از بارزه هاي اين اثر است.
گرچه پديده رمان به حشو و زوايدش بي اعتناست، رمان او حشو و زوائدي ندارد. معلوم نيست چگونه قرار بوده براي انتشار در يك كشور فارسي زبان، 40 صفحه از رمان را حذف كنند. بي شك ميسر بود اما فقط با سر از تن جدا كردن اين غول زيبا و مدرن ادبيات فارسي.
هزار خانه 34 صفحه از متن بايد بگذرد تا من- راوي - چشم هايش را بگشايد. او و خواننده در تمام اين صفحات، نمي دانند كه فرهاد مرده است، در خواب است، مسخ شده، فكر و خيال مي كند يا ملغمه يي است از تمام اينها. رمان با چكمه هاي استبداد، گودال، سياهي و تلخكامي در عين مستي آغاز و با چكمه ها، گودال، سياهي و تلخ كامي در عين نشئگي تمام مي شود. شراب آغازين در دكان، او را از وطنش بيرون مي كند، چرس پاياني در مسجد، از جهان. شبي كه مي خواهد از افغانستان بگريزد، در مسجدي ماوا گرفته است. مسجدي كه با تصوير سازي هاي رحيمي، بي آنكه در دام فريبنده نمادپردازي هاي كليشه يي گرفتار شود، زهدفروشاني را دربرگرفته است كه قصه يوسف را مي خوانند. آنها برادران يوسفند و با فرهاد گريخته از وطن، همان مي كنند كه با يوسف كرده بودند.
خواب فصل هاي آغازين كتاب، تلاش مدام من- راوي- فرو افتاده در اعماق و غلتيده در ادرار و تهوع است براي فهميدن، بيدار شدن، نمردن، ادامه دادن و رفتن. او سعي مي كند كيفيت حضورش را با آموزه هاي «دا ملاسيد مصطفي» به پدر كلانش (پدربزرگ) بفهمد. وقتي كه مي فهمد بيدار است، قصه از نو تكرار مي شود و فرهاد در خوابش توسط كودكي پدر مرده، ربوده مي شود. او باز مي خواهد بخوابد تا راه يابد به خواب آشفته مادرش. در معبد مهناز، فرهاد وقتي چشم به كف مي دوزد، رشته هاي عصبي قالين را مي بيند، قاليني كه با خشونت و نفرت بافته شده. چهار ظلعي ها در ميان نقش هاي هشت ضلعي و نقطه هاي كوچك بين چهار ضلعي ها. چراغ، متاعي است دست نيافتني در هزارخانه خواب و اختناق كه در تاريكي هايش نوري كم سو فقط با هريكين (فانوس) افكنده مي شود، و از اسم چراغ، فقط همان ماواي عنكبوت به جا مي ماند. وقتي چراغ نباشد، خواب همه جا را در برمي گيرد. در استعاره يي باز هم شگرف، قاچاقبر بايد فرهاد را پيچيده در قالين قديمي خانه شان از افغانستان خارج كند. توماري خالي كه در منظومه يي از نفرت ها و خشونت هاي ديرپا و ايضاً فقر بافنده ها، درهم پيچيده مي شود. قاچاقبر او را به كجا خواهد برد؟ پاكستان! فرار از افغانستان به جايي كه تعصب هاي كور، خرافه ها، نا آگاهي ها و نابساماني ها با همان شدت و بسا بيشتر، در جريان است. او لاي قالين، خودش را مي آويزد به جاي پاي مادرش. از بوي مادر بود كه نمي دانست برود يا بماند. چه كند يا اصلاً كاري نكند. او گيج خورده در حصار اختناق است. به همين خاطر وقتي مي خواهد از راز مهناز بگريزد، «تصميم رفتن در كفش هاي ترم مي خشكد.» كفش هايي كه شسته شده اند اما پاي رفتن نيست. گريز از رفتن در عين ناگزير بودنش. رحيمي خود در گفت وگويي به راديو فرانسه مي گويد: من هميشه از زمان مي گريزم، زمان هميشه در آثارم معلق است. اين موقعيت است كه تغييرساز است.
اختناق اختناق، عبارتي است كه عنايت بر حاشيه مقالات شمس نوشته است. وقتي فرهاد كتاب را از كتابخانه دانشگاه امانت مي گيرد، حاشيه نگاري عنايت را با قلم پنسلي مي بيند. رفاقت آنها از درج اختناق بر سطرهايي از صفحات مقالات شمس شكل مي گيرد. «ما را اهليت گفت نيست. كاشكي اهليت شنودن بودي. تمام گفتن مي بايد و تمام شنودن. اما بر گوش ها مهر است، بر دل ها مهر است، بر زبان ها مهر است...» عنايت دست توي شعار پوك حكومت حفيظ الله امين (اگر من برنخيزم، اگر تو برنخيزي، اگر او بر نخيزد،...) هم مي برد و با لو رفتن اين جسارت نابخشودني، حتي پيش از فرهاد ناگزير به گريختن مي شود. زيستن در چنين موقعيتي، قرار گرفتن در معرض مهاجرت است. امروز اينجايي و فردا در كشوري ديگر.
برابر نهاده ها فارسي، همان جوري نيست كه فقط ايرانيان مي نويسند. اگر اين رمان دسترنج نويسنده يي ايراني بود، احتمالاويراستار محترم بدون تصحيحات فراوان، متن را به ناشر نمي سپرد. رحيمي در رمان هزارخانه خواب و اختناق، ساخت رايج گزاره ها را تغيير مي دهد. در آشنايي زدايي از صورت كليشه يي افعال كامياب است و در بهره گيري از قيدها بي قيد. فقط چند نمونه، در زير آورده شده. برابرنهاده هايي كه هر داستان نويس فارسي زباني مجاز است در به كارگيري شان. كجا شد كودك (ص10) صداي هيبتناك منصبدار (ص31) گور قبرغه هايم را شكستانده است (ص32) زن نشسته بالاي توشكي كه كنار دروازه هموار است (ص34) نخست صفحه يي را پاليده ام كه جوان در آن چيزي نوشته است (ص 84) فكر خواهد كرد كه مي خواهم فريفتگاري كنم (ص102) دستم را از روي جسد ريخته شمع، گذشتانده (ص105) چادر شستگي را دوباره مي شست (ص110) گم چهره تر از هميش (ص 128) رحيمي كلمه ها و تركيب هاي تازه را هم به وفور در متن كتاب پراكنده. بي آنكه ندانستن دقيق مفاهيم شان لطمه يي به اثر بزند. لغات دشوارتر نيز در صفحه پاياني كتاب، به انضمام معناي فارسي ايراني آورده شده اند. لغاتي زيبا مثل: دريش، زنگون كيش! يعني ايست، زانو بزن. كلكين، يعني پنجره. و... او همچنين به جاي مصدر «كردن» مدام از ساختن استفاده مي كند و به جاي فعل «كرد» از ساخت. بوي پياز گرسنه ام مي سازد. خفه ساخته اند. خسته ام مي سازد. ديوانه ساخت. اين رويكرد به دستورزبان فارسي، نمونه هاي درخشان ديگري هم در ادبيات داستاني افغانستان دارد. از جمله در بعضي داستان هاي كوتاه آصف سلطان زاده، كه در ايران منتشر كرد.
مطالب منعكس شده در این پایگاه(سایت اخبارمهاجرین) به معنای تائید آن نبوده و صرفا برای آگاهی بینندگان از رویدادها، اخبار و تحلیل های پیرامون مهاجرین افغانستان می باشد